پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم
و حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:


بابام نذاشت بیام‎…!




تاريخ : شنبه 11 اردیبهشت 1395 | 16:47 | نویسنده : only-smile | ارسال نظر(3)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران