سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می كردند

 اولی : زنم داشت داستان دوشهر را می خوند كه دو قلو زایید

دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند كه سه قلو زایید

سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود برم خونه

وقتی ازش پرسیدند كه چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خونه می اومدم بیرون

زنم علی بابا و چهل دزد را می خوند ...........!!یییییییی

☺☺☺

 

 




تاريخ : یکشنبه 27 تیر 1395 | 13:31 | نویسنده : only-smile | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران